|
نقاش باشی ...!(اول با لبخند وارد شوید و بعد هم به ماهی های من غذا بدهید ...! ) |
||
|
|
به شدت دلم یکی از این آشپزخانه های قدیمی میخواهد ... از این پرده های چهارخانه و پنجره های آهنی قدیمی که به روی کوچه ای پهن و سبز باز شود ... دوست دارم لب پنجره را پر کنم از گلدان های شمعدانی رنگی رنگی و و صبح ها که آفتاب هست ، پرده را با یک روبان جمع کنم و بگذارم نور پر کند همه ی آشپزخانه را ... بعد خودم روی صندلی لهستانی بنشینم و بساط ناهار را روی میز بگذارم و هی پیاز خورد کنم و هی اشک بریزم . ناهاری که دیگر نه برای هپلی هست و نه برای آقای بنفش ... برای خودم و شاید یک آدم معمولی ... یک آدم خیلی خیلی معمولی ... اصلاً دنبال یک موجود ناشناخته ی عجیب و غریب نیستم این روزها ... فقط دلم سادگی میخواهد ، اما یک سادگی با احساس ... دلم یک خانه ی قدیمی میخواهد ، یک آشپزخانه ی قدیمی ، یک حال قدیمی که با دری چوبی با شیشه های رنگی رنگی از پذیرایی جدا میشود ... اصلاً دلم یک آپارتمان شیک در یک برج نمی خواهد که هر کس به خانه ام می آید ، کف کند از دیزاین خیلی خیلی شیک اش ... کرسی را به پکیج ترجیح میدهم این روزها ... نمیدانم چه مرگم شده که دلم زندگی در ۵۰ سال قبل را میخواهد ... برق نباشد ، گاز نباشد ... من باشم و یک آدم خیلی خیلی معمولی اما یک معمولی با احساس ... دوست دارم در همان آشپزخانه ی قدیمی ام که پرده هایش چهارخانه هست ، بوی غذا راه بی اندازم و منتظر آمدن همان آدم خیلی خیلی معمولیه با احساس باشم ... اصلاً دوست ندارم از این زن های شلوغ باشم که برود سر کار و هی از حقوق زنان دفاع کند ... دلم میخواهد از همین زن های خیلی خیلی معمولی باشم که بوی پیاز داغ می دهد ، اما یک زن معمولی با احساس ... دوست دارم دفتر شعرم روی همان میز لهستانی وسط آشپزخانه ولو باشد و هی شعر بنویسم و هی پیاز خرد کنم و هی اشک بریزم اما در دلم و در مغزم بخندم و از فکر اینکه مرد خیلی خیلی معمولی ام را با شعرم خوشحال کنم ، لبریز شوم ... دلم دغدغه ی یک زن معمولی را میخواهد ، نه از اینهایی که صبح میروند سر کار و بعد با ماشین می آیند به سمت خانه شان و با آسانسور می آیند تا به آپارتمانشان برسند و بعد هم پیاز سرخ شده را برمیدارند و دریغ از یک قطره اشک برای خرد کردن پیاز ... اصلاً دلم از این زندگی های جدید نمیخواهد ... من همان خانه ی قدیمی را میخواهم ، همان آشپزخانه ، همان پرده های چهارخانه و همان مرد خیلی خیلی معمولی اما معمولی با احساس ... دلم لک زده برای آرزوهای خیلی خیلی معمولی ام ............
+
تاريخ چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 19:21 نويسنده بی تا
|
میخواهم عاشق مردی بشوم که پشت پنجره ی خاک آلود خانه اش ایستاده و آمدن من را نگاه کند و در حالی که سیگاری به لب دارد برایم دست تکان دهد ، آیفون را برنمیدارد و قربان صدقه ام نمیرود ، فقط می آید کنار در آسانسور و فقط با سر جواب سلامم را میدهد . میخواهم عاشق مردی بشوم که وقتی به خانه اش میرسم برایم چای سبز دم کرده و یک ظرف بلور را پر کرده باشد از شکلات های تلخی که میداند دوست دارم و حاضر هستم جونم را برایشان بدهم . میخواهم عاشق بشوم اما نه عاشق یک پسر تکراری . پسری که همیشه هست ، طبق معمول دانشگاه آزاد درس خوانده و نسکافه را از قهوه بیشتر دوست دارد . پسری که من را روبهروی آژانس ول میکند به امان خدا ، برایش مهم نیست لباسِ کافی همراهم ندارم و فکر میکند روزی یکبار از من خبر بگیرد برای حفظ یک دوستی کافیست . میخواهم عاشق مردی بشوم که نگران سرمای ساعت ۷ مشهد است ، میترسد سرما بخورم ، زیر باران بمانم ، دست های همیشه سردم یخ بزند . نگران است راننده ی آژانس از آینه نگاهم کند ، چروک های غمگین زیر چشمم سنم را از اینی که هست بیشتر نشان دهد . عاشق مردی میخواهم بشوم که پرده های خانه اش هنوز حاضر نیست ، قرص های رنگی اش روی مبل ها پخش و پلاست ، کیف چرم دست سازش روی زمین ولوست و در بعدازظهرهای پاییزی که روز زود جا را برای آمدن شب خالی میکنند از پنجرههای بیپردهی طبقهی پنجم زل میزند به روند فرسوده شدن کوچه ی رویه رویی . نگاه میکند به ابرهایی که قرار است برف به زمین بگذارند ... نگاه میکند به عکس من در شیشهها که پشت سرش ایستادهام و نگاهش میکنم . دلم میخواهد روی مبلهای سه نفره بنشینیم . من تکیه بدهم به سینهاش و آلبومهای عکسهایش را نگاه کنم . نمیخواهم به فاصلهها فکر کنم . نمیخواهم به این فکر کنم که چهقدر از من بزرگتر است . نمیخواهم به این فکر کنم که چندسال جلوتر از من دانشگاه رفته ، درسش تمام شده ، سرکار رفته ... میخواهم به این فکر کنم با آنکه نصف عمرش تمام شده اما هنوز ازدواج نکرده ، هنوز بچه دار نشده و شاید اگر بچه داشت من هم نسل بچه اش بودم . میخواهم عاشق مردی بشوم که بیننده ی همیشگی رادیو ۷ است و چنان با عشق دیالوگ های برنامه را برایم بازگو میکند که لبریز میشوم از حسی نو ... شاید حسی از دوست داشتن ، اما نه ناب تر از آن است ... او عاشق شعمدانی هایش است . از دنیا خیلی زیاد دیده . او درس خیلی زیاد خوانده و چیزهایی را بلد است که هیچکس بهتر و بیشتر از او بلد نیست . عینک به چشمش میزند . عینکش خاص و زیباست . از آن عینکهایی نیست که به چشم همه ببینی . دلم می خواهد دستهایم را بگیرد ، از ورزشهایی که کردهام و چیزهایی که نوشتهام از من سوال بپرسد ... برایش بگویم دلم شور چه را میزند و نگران چیست . دلم می خواهد بزنم به پایش . بهش امید بدهم که چکهایش نقد میشوند ، طلبهایش را میگیرد ، مال حلال به خانهاش بر میگردد. اینجور مواقع او فقط و فقط معشوقهی پیر من است . صورت روشنش را دوست دارم وقتی خیره به بوم و رنگ و قلمو فقط در فکر این است که چه طرحی بزند و چه رنگی تا تخلیه شود از هر چه ناکامیست . سرد است و تلخ ، خیلی تلخ ... و شیرینی دوستیمان به همین است که میدانم این موجود تلخ ، دوستم دارد . میخواهم عاشق همین مردی بشوم که روبه رویم ایستاده و برایم از افسردگیها و ترسهایش میگوید . مردی که موهایش را رنگ میگذارد که به من نزدیک شود و سالهای فاصله را پر کند اما نمیداند که من عاشق همین موهای سیاه و سفیدش شدم . من او را میخواهم . او را که بوهای خوب میدهد . لباسهای خوب میپوشد ، عینک خوب به چشمش میزند . لیوانهای چای خوریاش را دوست دارم . خودش را که بیشتر ! بیخیال است . بی خیالیای که فقط مختص خودش است و بس . صدایش نمیلرزد . دستش نمیلرزد . دلش گاهی شاید ، اما اکثرا نمیلرزد و تنها نگرانیاش حرف مردم است . باید به او بگویم او را میخواهم! باید به او بگویم ؛ باید به او بگویم ... حرف مردم ؟ تو را به خدا کنار بگذار این ترسها را ...
پ.ن : از جایی با کمی تغییر برای بیان حال خودم
+
تاريخ شنبه 12 آذر1390ساعت 0:42 نويسنده بی تا
|
دلم آغوشی بی دغدغه میخواهد ...!
+
تاريخ چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 3:37 نويسنده بی تا
|
هپلی برای همیشه از صفحه ی زندگی من پاک شد . من نمیخوام زندگیم پر از تظاهر باشه . نمیخوام با مردی زندگی کنم که بهترین تفریح زندگیش س.ک.س هست و نمیخوام با مرد خودخواهی مثل هپلی زندگی کنم . من یک زندگی ساده و پر از عشق میخوام نه یک زندگی با یک آدم پول پرست . خدا رو شکر میکنم که شناختمش . خدا رو شکر ...
+
تاريخ شنبه 30 مهر1390ساعت 0:44 نويسنده بی تا
|
هیچی سختتر از این نیست که یهو همه ی رویاهای آدم آوار بشه و بریزه روی سرش ...
خدایا بغلم میکنی ؟!
+
تاريخ پنجشنبه 28 مهر1390ساعت 12:15 نويسنده بی تا
|
بچه هاااااااااااااااااااااااااااا هپلی رو تو فیس بوک پیدا کردممممممممممممم بزن کف قشنگروووووووووووو حالا بهم بگین چه کار کنم ؟
+
تاريخ چهارشنبه 27 مهر1390ساعت 3:24 نويسنده بی تا
|
عاشقانه ای آرام ...
+
تاريخ شنبه 23 مهر1390ساعت 13:24 نويسنده بی تا
|
|
|